عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

دختر گلم...

دختر گلم ، برای تمام چیزهای منفی که ما به خود می گوییم، خداوند پاسخی مثبت دارد.   می گویی "این غیر ممکن است"، خداوند پاسخ داد " همه چیز ممکن است ".  می گویی "هیچ کس مرا واقعا دوست ندارد"، خداوند پاسخ داد " من تو را دوست دارم ". می گویی "من بسیار خسته هستم"، خداوند پاسخ داد " من به تو آرامش خواهم داد ".   می گویی "من توان ادامه دادن ندارم"، خداوند پاسخ داد " رحمت من کافی است ". می گویی "من نمی توانم مشکلات را حل کنم"، خداوند پاسخ داد " من گام های تو را هدایت خواهم کرد ". می گویی "من نمی توانم آن را انجام دهم"، خداوند پاسخ داد " تو هر کاری را با من می توانی ".   می گویی "من...
20 شهريور 1390

پیشرفت های دخترم...

دخترم، سارینا جون، در اواخر سه ماهگی پیشرفت خیلی خوبی داشتی... تونستی سرت رو بدون کمک، محکم نگه داری و وقتی روی زمین می خوابیدی، سریعا غلت می زدی و کلی سرت رو در همون حالت نگه می داشتی.خیلی تلاش می کردی که سینه خیز بری ولی زود بود. عکس های لحظه به لحظه ی غلت زدنت رو که بابا زحمت کشیده، برات می گذارم:                     الهی مامانی فدای دختر قهرمانش بشه باید خیلی مواظب خوابیدنت می بودم ،چون غلت می زدی. یه شب که چند دقیقه دیرتر بالش ها را کنارت گذاشته بودم در این فاصله با کلی غلت زدن کاملا از ...
20 شهريور 1390

واکسن دو ماهگی سارینا خانوم

عزیزم، در ٢٤/٣/٩٠  اول صبح من و بابا محمد و مامانی منیژه برای واکسن تو رو به درمانگاه فامیلی بردیم . خیلی ناراحت بودم چون شنیده بودم که خیلی درد داره، و ای کاش واکسن رو به من می زدند، ولی چه کنیم که این واکسن برای سلامتی تو بود و باید دردش رو تحمل می کردی. دو تا واکسن به پاهات زدند و قطره بهت دادند. خیلی گریه کردی و اولین بار بود که این طوری مظلومانه گریه می کردی .چند باری به خاطر گریه هات، من هم گریه ام گرفت و مامانی منیژه ، تو رو از من گرفت تا کمی آروم بشم. بابا محمد هم چند بار تا ظهر زنگ زد و حالت رو پرسید. خلاصه بعد از سه روز تونستی پاهات رو حرکت بدهی و دوباره ذوق و خنده های سارینا خانوم به خونه ما برگشت. &nb...
16 شهريور 1390

حرف های خودمونی...

سارینای گلم، من و بابا محمد در روز ٩ مرداد سال ١٣٨٧ با هم ازدواج کردیم.(البته بین خودمون بمونه از کمی قبل تر، من و بابایی همدیگر رو دوست داشتیم.) من دانشجو بودم و بابا در یه شرکت مهندسی کار می کرد.بزرگترین حامی زندگی ما اول خدا و بعد عشق و محبت بین من و بابایی بود. من بعد از ٢ سال، درسم تمام شد ، خیلی به دنبال کار بودم ولی نشد.بعد از دو سال و نیم زندگی مشترک خدا تو رو به من و بابا هدیه داد. بابا محمد به سختی کار می کنه چون اعتقاد زیادی به لقمه حلال داره. تمام امیدش به این است که، در آینده خوشبختی و موفقیت دخترش رو ببینه. عسلم، قدر بابا محمد رو بدون و سعی کن که همیشه احترامش رو نگه داری، همیشه خدا رو شکر می کنه که خداو...
16 شهريور 1390

شعرهای بابا محمد و مامان محدثه برای سارینا

قند عسلم، ایامی که چشمای خوشگلت باز است و شکمت سیر و پوشک ات هم تمیز است، شعر دختر چه ناز دختر را برات می خونم و تو هم پشت سر هم به من خنده تحویل می دهی و من کلی حال می کنم.  دختر چه ناز دختر    نغمه و سازه دختر تو باغ مهربونی       چه یکه تازه دختر دختر گل امید         نگین و مرواریده هزار هزار ماشاا ....  ببین چه قد کشیده دختر گلالبتون         همدل و مهربون چشاش دو تا ستاره    دلش یه آسمون دختر گل امیده       &nb...
16 شهريور 1390

خانواده سه نفره...

فرشته ی کوچولوی ما، در یکی از روزهای قشنگ بهاری وارد جمع دو نفره من و بابا محمد شد و خانواده ی ما سه نفره شد... الان ما سه نفر زیر یک سقف هستیم، مامان و بابا و سارینا در تمام لحظات غم و شادی کنار هم خواهیم بود... با هم می خندیم... با هم می مانیم تا ابد... تموم هستی مامان و بابا، تو اومدی و زندگی ما رو معنای دیگری بخشیدی... خوش اومدی...  ...
15 شهريور 1390

اولین کلمات

سارینای گلم، در اواسط دو ماهگی ات میتونستی "قون" بگی. بابا محمد هر جا تو رو تنها گیر می آورد، دائما باهات صحبت می کرد و تو با تعجب به لب های بابایی نگاه می کردی و بعد از مدتی، یک "قون" به بابا می گفتی. بابایی کلی ذوق می کرد. یک بار بابایی نزدیک به نیم ساعت باهات صحبت کرد تا یک "قون" از تو بشنوه، و بعد اون بابایی کلی ذوق کرده بود مثل اینکه تموم دنیا رو بهش داده بودند، بعد هم کلی ازت ماچ و بوسه گرفت تا تموم لپت سرخ شد... الهی مامان فدای اون لپ های سرخت بشه... ...
15 شهريور 1390

دوستت دارم...

من می خواهم بدانی، امروز و هر روز وقتی می گویم دوستت دارم، این فقط یک کلمه نیست با یک معنی ساده... این یک احساس است،در کنار قلب من، یک عاطفه است که وجود داره به خاطر تو... به خاطر خنده ی تو، به خاطر چشمان تو، صدای تو، که قلب مرا روشن می کند، کلماتم را، زندگی ام را...   دوستت دارم یعنی تو برای من شادی می آوری، و به من آرامش می دهی...     دوستت دارم یعنی تو شگفت انگیزی، دوستت دارم یعنی تا ابد...   (از طرف مامان و بابا)   ...
15 شهريور 1390

یک ماهگی سارینا

دخترگلم، تو در روز ٢٤/٢/٩٠ یک ماهه شده بودی و بابا محمد از ذوق اینکه دخترش یک ماه بزرگ شده،شیرینی خریده بود. همه یک ماهگی ات رو به من و بابا تبریک می گفتن... چه حس قشنگی است، داشتن یه دختر یک ماهه ی قند عسل.... این هم یه عکس از اون روز، که بابا محمد زحمتش رو کشیده.   عزیزم، ایشالاه شیرینی عروسیت رو بخوریم... ...
15 شهريور 1390

اولین سکسکه و عطسه...

سارینای مامانی، اولین سکسکه ات را در ٣ روزگی ات در ساعت ٣ نصف شب زدی،قیافه ات واقعا دیدنی بود. با هر تکون سکسکه می ترسیدی و دو تا دست هایت رو باز می کردی و نمی دونستی که این تکون ها از کجاست . در ضمن اولین عطسه ات در ٥ روزگی ات بود.   گلم، خییییییییییییییییییییییییییلی دوستت دارم. ...
15 شهريور 1390